تبليغاتX
مهـ ــرزادیـ ــوونه
 

شب تولد عشق

دلمو هدیه دادم

به اونکه عاشقم کرد

منو داد بر باد

هدیه رو وا نکرده پس فرستاد

دی ری دیم

پس فرستاد

دی ری دیم

پس فرستاد

 

تولد عید خودم مبارک

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

سلام

شش دانه امتحان محترم داشتم

که هیچ یک برگزار نشد

همش افتاد شهریور

در واقع کل امتحانات دانشگاه تهران افتاده شهریور

فکر کن...!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

یوهووووو...

دیروز دفاع داشتم.

خیلی خوب بود.

کلاْ دخترا خیلی خوب ارائه دادن.

پسرا همش استرس داشتن.

یکی از پسرا می گفت: چرا دخترا انقد خوب ارائه می دن؟!؟!

جوجه

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

سلام

سرم بسی زیاد مشغول است.

ترم آخر دانشگاه جدا

پایان نامه جدا

موضوع کبک

و دیگر هیچ...

کبک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

لی لی بیت عمرشو داد به شما.

دکتر گفت چندتا از بچه هاش تو شکمش مرده بودن و...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

چند روز پیشا این کتابچه رو از لای روزنامه همشهری یابیدم.

عکس روی جلد منو ب سمت خودش کشید.

" خلاصه رمان های بزرگ جهان "

"بابا لنگ دراز" ک من همه ی کاراکتراشو واقعا دوست دارم. 

و "جودی" ک از همه بیشتر دوسش دارم.

خوندم و دوران عنفوان(!) کودکی رو بسیار یاد کردم.

 جودی ابوت

در ضمن ابهاماتی ک از داستان داشتم برطرف شد: 

اسم جودی در یتیم خانه "جروشا" بوده و چون بدش میومد عوض می کنه.

18ساله بوده ک بابا لنگ دراز از یتیم خانه میفرستتش دانشگاه.

جودی فقط سایه ی اونو می بینه و "بابا لنگ دراز" صداش میکنه.

جودی و بابا لنگ دراز 14 سال فاصله ی سنی داشتند.

چودی در آخرین نامه به بابا لنگ دراز می نویسه:

عاشق آقای جرویس پندلتن شده (همان بابا لنگ درازش و عموی جولیا)

و ب کمک بابا لنگ دراز نیاز داره.

باباهم با جودی قرار ملاقات میذاره و انتظار ب پایان میرسه.

و جودی می بینه :

ای دل غافل !! این ک همون آقا جرویس ِ خودمونه !!!

جودی:"خدا خفت نکنه بابا لنگ دراز!! "

 

(خلاصه "زنان کوچک" و "جنایت و مکافات" هم منتشر شده)

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

این دوتا فینگیلا بلفی و لیلیبیت من هستن .

که در سه ماهگیشون تصمیم میگیرن تشکیل ازدواج بدن !

و پنج تا فینگیلتر از خودشونو ب دنیا میارن.

عکس اونا رو هم میذارم...

بلقی و لیلیبیت

الهی قربون اون انگشتاتون بشم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

یه روز یه جوجو بود

یه دودو داشت

دودوشو خیلی دوست میداشت.

جوجو+دودو

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

گرچه جدا از تو ولي هميشه با تو زيستم

من و تويي نکن که من کسي به جز تو نيستم

 

کم شدم از تو کم شدم

کم شدم از وفور تو

 

گم شدم از تو گم شدم

گم شدم از حضور تو

 

آواره در قفس شدم

ترانه خوان خامشي

 

برهنه زير تيغ تو

چه دلبرانه مي کُشي

 

چيزي به خامشي بگو

نوري به تاريکي بزن

 

اخمي به تنهايي بکن

تيره دلي نکن به من

 

گرم شو از جنون من

من همه عشق و آتشم

 

مرا صدا کن و ببينمن ِتو

چگونه شعله مي کشم

 

نگاه کن ببين که من

سايه ي با تو بودنم

 

بالا بلند عشق تو

منم

ولي من ِتوام

 

ديگر نمانده چيزي از آينه تا رفتن من

تاب بياور و بمان

خسته نشو از من ِمن

 

گرچه جدا از تو ولي هميشه با تو زيستم

من و تويي نکن که من کسي به جز تو نيستم

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

سلام

هیچ وقت امتحانامو ب این بدی نداده بودم.

دلیلشم میدونم : چون خیلی آدم تحت تاثیری هستم!

اتفاقا خیلی خوبه ک سیب زمینی نیستم!

 

هفت تیر تولدم بود. دوستای زیادی بهم تبریک گفتن.

فهمیدم اونقدراهم توو باقالیا نیستم!

 

نوزده تیر اتفاق عجیبی افتاد و من زنده موندم.

بابا گفت : خدا تورو دوباره ب ما داد.

 

سعی می کنم بیشتر و بیشتر بیام اینجا.

ممنون از همه

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |