تبليغاتX
مهـ ــرزادیـ ــوونه

 

 

پدر !

 

بدان که تو را به اندازه ی هر دختری که پدرش را دوست دارد ، دوستت دارم .

 

همین...

 

بابا

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

شب لیلة الرغایب ( عید مردگان - اگه دیکتشو درست نوشته باشم ) اومد به خوابم .

 

اولین عیدش بود .

 

بهم قول داده که برام دعا می کنه . تو اون جمع  هفتاد نفری فقط به من قول داد .

 

بعدش هم خیلی آروم و با اطمینانی که بهم داد رفت .

 

ولی وقتی می رفت من نفهمیدم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

خدا جونم قربونت برم .

 

درسته که همه چیز دسته توئه ولی چرا با بنده ات اینجوری می کنی .

 

من که همیشه شاکرت بودم .

 

کی ناشکری کردم که باید اینجوری بشه .

 

باز هم ناشکری نمی کنم و می گم خدا جونم شکرت .

 

به همینم قانعم .

 

فقط بدتر از این نشه .

 

می دونم دارم امتحان می شم .

 

خودش هم نه از یک جهت بلکه...

 

هیچ کس هم غیر از خودت نمی تونه کمکم کنه .

 

نه مگه ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

زمان : صفر ( پنج ِ صوب ) 

وای

فوق العاده بود .

هر چی قسمت باشه همون می شه .

 

نه مگه ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

امروز رفته بودم دندونپزشکی .

 

از این شاکی بودم که هنوز دندون های عقلم در نیومده .

 

اونم نه گذاشت ، نه برداشت ؛

 

گفت : شما اصلا دندون عقل نداری که بخواد در بیاد !

 

یعنی چی اونوقت ؟

دندون عقل منه ! 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

مامانوم !

 

خیلی دوسِت دارم .

 

همین...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |