تبليغاتX
مهـ ــرزادیـ ــوونه

 

سلام

 

رفتیم

 

دو هفته گذشت . نمی دونم خوب بود یا بد .

 

به قول بابام آدم باید چیزایی رو از دست بده که به چیزایی برسه ...

 

 

دوشنبه این سال بالایی هامون بردنمون مزرعه و گاوداری

 

چه قد قشنگ بود .

 

دانشکده تقریبا 200 تا گاو و گوساله داشت .

 

گوساله ها خیلی بامزه بودن . دندون نداشتن و ما دستمونو می کردیم تو دهنشون

 

اونا هم مک می زدند . خیلی حال می داد .

 

یه گوساله ی 2 روزه هم بود که هنوز نمی تونست وایسته و بدنش هنوز خیس بود .

 

یه جنین چهارماهه که سقط مکانیکی شده بود هم دیدیم .

 

وای خدا...

 

عجب چیزایی آفریدی .

 

 

سال بالایی مون به اونایی که دماغاشون رو گرفته بودن می گفت :

 

اینجا بو میده . ولی بعد از 10 دقیقه به بوش عادت می کنید .

 

ولی وقتی از اینجا می رید بیرون بقیه دماغشون رو می گیرن : بچه های علوم دامی اند

 

ما به این بو می گیم :

 

بوی معشوق...

 

 

دل همتون تا فیهاخالدونتون بسوزه

 

معشوقای ما بو میدن

 

گاو 

 اگه عکسو نمی بینید بکیلیکیند

 

به نظرتون گرایش دام برم یا طیور ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

الفـ ــرار !!

 

ما رفتیم .

 

یعنی یه جورایی فرار کردیم .

 

از این همه خستگی

 

دلشورگی

 

شلوغی

 

بیماری

 

...

 

رفتیم تا به دور از همه ی دغدغه ها عمری رو راحت باشیم .

 

شما نمیای ؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

سلام مشپل گمپیای اشپک طل جون قلبیسم نفسیسم فنکولیسم !

 

از اینکه منو تنها نمی ذارید کمال متشکرم رو دارم .

 

فقط می خواستم بگم ما رو تبعید کردن به دیاری نه چندان دور (زنجان)

 

ولی بازهم باید ملاقاتم بیاید وگرنه این دیـ ــوونه دغ ( شایدم دق ) می کنه .

 

شنبه کلاس هام شروع می شه و تا چهارشنبه اونجام .

 

با مسئولمون صحبت کردم اجازه داده که پنج شنبه و جمعه می تونم برگردم پیش خونوادم . به شرطی که زیاد شلوغ نندازم !!!

 

یاحق

 

علی علی

یا علی ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |