تبليغاتX
مهـ ــرزادیـ ــوونه

 

سلام

یه مدتی خفن سرم گرم و شولوغ بود

نشد ک زیاد اکتیویته بزنم !!

 

هر چی اطلاعات رو هارد داشتم در حال ریختن روی دی.وی.دی ام و می خوام اون بیچاره رو یه اِف.دیسک اساسی بزنم و همه چیز از اول ....

 

آخی

نازی

دلم براش کباب شد

 

عوضش ی آرشیو توپ اساسی از آهنگ و عکس دارم

هر کس خواست می تونه بخواد

البته اول باید پولشو بریزه ب حساب

 

راستی جمعه هم یه حرکت زدیم !!

حالا حرکت چی بود ؟

یه طرح جدید از طرف شهرداری تهران (قالیباف) تو تهران برگزار شده به اسم

«خانه شهریاران جوان»

آقا ما ی روز ک داشتیم میومدیم خونمون تو ایستگاه مترو میرداماد دیدیم خفن ملت جمع شدن و یه فرم هایی دستشونه و دارن پر می کنند و خودشون و ب آب و آتیش می زنند و موی همو می کشند و خلاصه....

ما هم ک طبق معمول این کنجمون بد جوری می کاوید

رفتیم جلو ببینیم چی بید

 

دیدیم جناب قالیباف یک سری فرم دادن ک برای عضو گیری همان خانه است

=>خانه شهریاران جوان

چشمتان روز بد نبیند

فرم را با تمام اطلاعات جانبی پر فرمودیم

و آدرس و شماره تلفن و همه چی !!

اتفاق بدی نیفتاد

فقط تماس گرفتند و گفتند ک لباس سبزارو می خواین یا نارنجیارو

 

جمعه اولین همایش «خانه شهریاران جوان» بود

ب اصطلاح همگی در سالن میلاد نمایشگاه بین المللی تهران حضور ب هم رسانیدیم

من و یکی دیگه از بروبکس یه چندتا از بروبکس دیگه رو برداشتیم و راهی شدیم

مثل بچه های خوب و مثبت ساعت پنج اونجا حاضر بودیم

دو ماشین آدم بیکار در عصر روز جمعه

بازم اینا دست از این جلف گونه بازی هاشون بر نداشتن !!

دم در ک رسیدیم خانوما از آقایون جدا شدن و ما هم تا آخر همایش ک ساعت 7.5 بود آقایان را پیدا نکردیم . آقایان هم ک بدتر از خودشان بی بخار !!

اصلا انگار نه انگار ک همدیگر را گم نمودیم

یه حرکتی

یه چیزی

یه زنگی

یه اعلام وجودی

دلمون خوشه با خودمون مرد آوردیم

گرفتن خوابیدن !

ماششششششششالللّلّله

عوضش بعد از همایش رفتیم شهر بازی

خیلی هم خوش گذشت

 

آنجا جناب احمدخان حلت هم سخنرانی فرمودند

معرف حضورتون ک هستند : سر دبیر مجله موفقیت

طبق معمول داشتند از اون سخنان گوهربارشون تحویل جوونای مردم می دادند

البته من قبول دارم

ولی چون بابام خودش خوره ی این جور کتاب هاس برام خیلی تکراری می شه

چون شبانه روز واسم تکرارشون می کنه

 

یک= نگاه مثبت

دو= کلام مثبت

سه= دوو ایت نو (همین حالا انجام بده)

چهار= نوشتن هدف ها و برنامه ها (با نوشتن اهداف رو ب بند بکشید)

پنج= توکل «ایــّـاک نعبد و ایــّـاک نستعین»

 

در ایران باستان ب جای «خسته نباشید» از عبارت «شاداب باشید» استفاده می کردند

سعی کنید دیگر نگویید «خسته نباشید» چون بار منفی دارد

بگویید «شاداب باشید» یا «خدا قوت»

 

شاید برم «باشگاه خبرنگاران جوان» عضو شم (!)

راستی برید پیش تانی و نیما و فال درخت بگیرید

این تک گل سرخ هم برای شما خوبان

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

برو

        برو

ولی بدون ک تا ابد

                  جایی نداری تو دلم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |

 

نبودم

رفته بودم زنجان !

کارورزی ترم بالایی هامون بود

با اینکه شاید دیگه برنگردم ولی بازم رفتم

دوشنبه رفتم

سه شنبه بودم

چهارشنبه برگشتم

 

خوب بود

آمپولا و واکسناشونو زدیم

قرصاشون رو دادیم

تیمارشون کردیم تا خوب پروار بشن

زیرشونم تمیز کردیم در ضمن

 

وقتی ب دنیا میایی در گوشت اذان می گویند

وقتی می میری برایت نماز می خوانند

گذر عمر چنین است

فاصله ی اذان تا نماز...

 

بالاخره 7 سال گذشت و شد 5 ِ 5 ِ 85

دیروز 5 شنبه 5 مرداد 85 بود

با بچه های دوران راهنماییمون 7 سال پیش این قرارو گذاشتیم

کی باورش می شد ب این سرعت بگذره

 

قرارمون ساعت 10 روبروی همون مدرسه بود

تقریبا همه جمع شده بودند جز سهی و فرزانه و ستاره و مونا و فاطمه

من ( مهـ ــرزادیوونه ) و نگار و سارا و فاضله ماشین آورده بودیم

خوب بود 4تا ماشین !

بچه هارو چپانیدن کردیم درون خودروها و رفتیم سمت پارک قیطریه

از پشت ماشین زیلو و چادر و قلیون هم آوردیم

نشستیم و یاد خاطرات کردیم

خانوم خلیلی معلم همون دورانمون هم اومده بود

بحث این شد ک سارا همیشه تقلب می کرد

گفتم : خانوم خلیلی ولی هرگز نفهمیدید ک من چ قد تقلب کردم

همه خندیدندو از مهارت های من گفتند

ولی گذران عمر تمام جراتِ منو گرفته

آروم شدم

خیلی آروم

 

گفتم : خانوم خلیلی من شده بودم مامان بابای بچه ها

موقع امضا کردن ورق امتحانیشون تو صف وایمیستادن تا من از طرف مادر یا پدرشون عین امضای اونارو جعل کنم . همون موقع ها بود ک ب من گفتن : جمشید جعلی !
آخه موهام رو هم قارچی کوتاه کرده بودم (رضا کیانیان)

یادمه چند بار هم از طرف پدر مادر بچه ها برای غیبت هاشون نامه نوشتم ک داشتن می مردن !! غیبتشون موجهه !!!

 

وقت ناهار شد

یه ده بیستایی پیتزا گرفتیم و همون جا تو پارک خوردیم

محدثه تهرانی. سارا یزدانی. ریحانه شیرویه. فاضله وحدت نژاد. نگار پورادیب. فاطمه محمدی. هدی صدوق. رضوانه نایب عباسی. مریم نوروزشاد. لیلا روحی صفت. نجمه منتظری. نورا سلطانی. فهیمه رستگار. سپیده غفراللهی. فاطمه نامیک

 

دیگه کم کم بچه ها داشتن می رفتن

باز هم تقسیم مسیر کردیم و من 4 تا از دختر هارو ک سمت ما بودند تا ساعت 7.5 عصر مثل یه دختر خوب ، قبل از تاریک شدن هوا رسوندم دم در خونشون

 

قرار بعدی 5 ِ مرداد 90

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مهـ ــرزادیـ ــوونه |