هشتاد و یک
چند روز پیشا این کتابچه رو از لای روزنامه همشهری یابیدم.
عکس روی جلد منو ب سمت خودش کشید.
" خلاصه رمان های بزرگ جهان "
"بابا لنگ دراز" ک من همه ی کاراکتراشو واقعا دوست دارم.
و "جودی" ک از همه بیشتر دوسش دارم.![]()
خوندم و دوران عنفوان(!) کودکی رو بسیار یاد کردم.

در ضمن ابهاماتی ک از داستان داشتم برطرف شد:
اسم جودی در یتیم خانه "جروشا" بوده و چون بدش میومد عوض می کنه.
18ساله بوده ک بابا لنگ دراز از یتیم خانه میفرستتش دانشگاه.
جودی فقط سایه ی اونو می بینه و "بابا لنگ دراز" صداش میکنه.
جودی و بابا لنگ دراز 14 سال فاصله ی سنی داشتند.
چودی در آخرین نامه به بابا لنگ دراز می نویسه:
عاشق آقای جرویس پندلتن شده (همان بابا لنگ درازش و عموی جولیا)
و ب کمک بابا لنگ دراز نیاز داره.
باباهم با جودی قرار ملاقات میذاره و انتظار ب پایان میرسه.
و جودی می بینه :
ای دل غافل !! این ک همون آقا جرویس ِ خودمونه !!!
جودی:"خدا خفت نکنه بابا لنگ دراز!! "![]()
(خلاصه "زنان کوچک" و "جنایت و مکافات" هم منتشر شده)

