تبليغاتX
مهـ ــرزادیـ ــوونه

نود و یک

جوجو و دودو

قسمت چهارم

روزها گذشت و گذشت. جوجو و دودو از باهم بودن لذت می بردند. دودو هر وقت ِ آزادی که داشت میومد* مزرعه پیش جوجو و...

یه روز به جوجو گفت که توو جنگل باید دنبال عسل بیشتری باشم و زیاد نمی تونم بیام مزرعه. آخه زمستون زنبورها دیگه عسل درست نمی کنند.

حالا جوجو می رفت جنگل. بازهم هفته ای دو،سه بار همو می دیدند. البته اگه دودو میذاشت* جوجو هر روز می رفت پیش دودو.

دل جوجو خیلی کوچیک بود. همیشه دلتنگ دودو می شد، حتی وقتی که توو جیب دودو، سفت چسبیده بود به قلبشو جدا نمیشد. هرچقدر بیشتر دودو رو می دید، بیشتر دلتنگش می شد. قلب کوچیکش تُندتُند می تپید و همیشه منتظر دودوییش* بود.

بعضی روزها از صبح می رفت پیش دودو و به کاراش تماشا می کرد، البته کمکش هم می کرد.  روز اولی که جوجو رفت پبش دودو، یه عالمه عسل گیرشون اومد. دودو گفت: به خاطر توئه ها جوجوی من! هیچ روزی انقدر عسل جمع نمی کردم.

بعد از کار هم، دودو، جوجو رو میذاشت* توو جیبشو باهم می رفتند یه دوری توو جنگل می زدند. گاهی پاهاشونو توو نهر قشنگی که از وسط جنگل می گذشت فرو می کردند و کلی بهشون خوش می گذشت.


* میومد: می آمد

* میذاشت: می گذاشت

* دودییش: دودیی اش (دودوی جوجو)



ممنون از این همه استقبال همگی. فکر نمی کردم تراوشات کودکانه ی ذهنم قابل توجه باشه. خیلی خیلی ممنون از همه

نزدیک امتحانامه، شاید نباشم یه مدت. از الآن گفتم اگه یهو جیم فنگ شدم عذرم را بپذرید!

 

!!   | 6:37 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 •

نود

جوجو و دودو

قسمت سوم

دودو یه جیب داشت، سمت چپ سینش، درست روی قلبش. به جوجو قول داد که جای اون تا همیشه اونجاست.

جوجو هم عاشق اون جیب بود. تقریبا بیشتر وقتها میرفت اونجا و به صدای قلب دودو گوش می کرد، آروم می شد و کم کم خوابش می گرفت. حتی وقتایی هم که پیش دودو نبود، چشماشو می بست، تصور می کرد که توو جیب دودوئه، چشماش گرم می شد و می خوابید.

جوجو حاضر نبود قلب دودو رو با هیچ چیز توی دنیا عوض کنه. بارها به دودو گفته بود که وقتی اونجاست دیگه هیچ آرزویی نداره. آرزو می کرد زمان بایسته، و تا ابد توو جیب دودو بمونه. حتی لحظه ی مرگ.

با هر تپش قلب ِدودو، قلب ِجوجو صدبار میزد.

دودو هم به جوجو گفته بود، حالا که هستی و دارمت، اگه نباشی قلبم دیگه نمیزنه.

دودو: قلب من مال تو، این تنها یادگاره.

جوجو: این منم که بی تو، هر لحظش انتظاره...

 

!!   | 6:25 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 •

هشتاد و نه

صلوات

تولد هزار و صد و هفتاد و پنج سالگیتون مبارک

 عیدی ما یادت نره

 

!!   | 11:6 بعد از ظهر | پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 •

هشتاد و هشت

جوجو و دودو

قسمت دوم

روزهای اول دوستیشون خیلی سخت بود. جوجو و دودو با اینکه همدیگرو پیدا کرده بودند، نمی تونستند با هم ارتباط برقرار کنند. زبون همو نمی فهمیدند. زبون خرسها کجا، زبون مرغها کجا!

خیلی وقتا کارشون سکوت بود، سکوت و سکوت...

کم کم از حرفهای همدیگه سر در آوردند. تقریباً هفته ای دو سه بار همدیگرو می دیدند. یا جوجو میرفت جنگل پیش دودو یا دودو میرفت مزرعه پیش جوجو. البته بیشتر دودو میرفت پیش جوجو. آخه نمی خواست جوجو اذیت بشه. خُب جوجو رو دوست داشت. گاهی وقتا اونقدر منتظر جوجو میشد، تا بیاد.

جوجو همه ی اینها رو می فهمید. می فهمید که دودو قصد اذیت کردن نداره. می فهمید که دودو چقدر دوستش داره.

اونها از اینکه روز به روز چیزای بیشتری از دنیای هم یاد می گرفتند، خوشحال بودند و راضی.


شاید فکر کرد این یه داستان کودکه که شروع کردم. ولی این طور نیست. داستانیه واسه کودک درونه همه ی ما. داستانیه که با همه ی وجود میشه اونو لمس کرد.

!!   | 12:54 بعد از ظهر | سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 •

هشتاد و هفت

جوجو و دودو

قسمت اول

یکی بود، یکی دیگه هم بود، یه خدای مهربون هم بود.

یکی "جوجو" بود. یکی دیگه هم "دودو*" .

جوجو یه جوجه مرغ شیطون بود که توو* یه مزرعه زندگی می کرد. کنار این مزرعه یه جنگل بزرگ و زیبا بود که دودو اونجا زندگی می کرد. دودو هم یه خرس مهربون و بامزه و دوست داشتنی بود.

جوجو و دودو هر دو تنها بودند و دلشون می خواست با کسی دوست باشند و تنهاییشونو پر کنند. تا اون روز جونور*های جور واجوری سر راهشون اومده بودند، ولی نه جوجو و نه دودو از هیچ کدوم خوششون نمیومد.

تا اینکه یه روز جوجو و دودو همدیگرو دیدند. جوجو از خرسها خاطره ی خوبی نداشت. قبلاً خرسهای دیگه ای بودند که جوجو رو اذیت کرده بودند. ولی دودو قول داد که جوجو رو اذیت نکنه.

اونها با همه ی تفاوت هایی که داشتند خواستند با هم بمونند. واسه هم..


* دودو بر وزن جوجو می باشد.

* توو : درون، داخل.

* جونور همان جانور است.

 

!!   | 8:46 بعد از ظهر | پنجشنبه هشتم مرداد 1388 •