تبليغاتX
مهـ ــرزادیـ ــوونه

نود و سه

جوجو و دودو

قسمت ششم

اوضاع طوری شد که دودو کمتر تونست به جوجو سر بزنه. جوجو هم بی خیال نشد. هر وقت که می شد می رفت جنگل پیش دودویی. به یاد روزایی که دودو میومد و همیشه با هم بودند.

جوجو فداکاری نمی کرد. همون طور که دودو فداکاری نکرده بود. اونها به خاطر دل خودشون بود که هر کاری واسه هم می کرند.

دودو این وضعیت رو دوست نداشت. واسه همین چند بار به جوجو گفت که نیا، بعداً همو می بینیم. دودو هفته ای یه بار فرصت پیدا می کرد تا جوجو رو ببینه. ولی دیدارهای دو،سه بار توو هفتشون، شد دو هفته یک بار.

جوجو هیچ فرصتی رو از دست نمی داد، به دودو می گفت که همو ببینیم، دودو بهانه تراشی می کرد. به همون دو هفته یک بار دیگه عادت کرد. اون رو هم زیاد می دونست. دوست داشت بعد از اینکه سرش کاملاً خلوت شد، وقتشو با جوجو بگذرونه.

ولی واسه جوجو فرقی نداشت. اون لحظه ها رو از دست نمی داد. هر جایی و هر وقتی و هر جوری که بود باید دودو رو می دید. از اول هفته ثانیه شماری می کرد تا آخر هفته بشه، اونوقت دودو خیلی ساده می گفت: خسته ام. باشه هفته ی بعد.

 و دودو غافل از اینکه دل جوجو می شکست...


تعطیلات تابستونیم خیلی کمه. سه شنبه تازه آخرین امتحانمو دادم:(

 

!!   | 10:54 قبل از ظهر | جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 •

نود و دو

جوجو و دودو

قسمت پنجم

ماه ها همین جور گذشت. جوجو و دودو روزها و خاطره های زیاد و خوبی رو واسه هم ساختند. گاهی وقتها از دست هم دلخور و ناراحن* می شدند که طبیعی هم بود. یه ذره زبون نفهمی* کار دستشون میداد!

البته بعدش که ناراحنی رفع می شد و آشتی می کردند، باز از سر و کول هم بالا می رفتند. البته بیشتر جوجو از سر و کول دودو بالا می رفت. خُب اگه دودو از سر و کول جوجو بالا می رفت که جوجو لِه میشد!

سر ظهر که می شد، دودو خسته ولو می شد و می خوابید. خُب جوجو هم حوصلش* سر می رفت. اونقدر روو دودو راه می رفت و انگولکش می کرد و نوک نوکش می زد تا بیدار می شد.

دودو هم بیدار می شد، یه کم  عسل می ریخت روو جوجو و شروع می کرد به لیسبدن جوجو.

جوجو مطمئن بود که دودو هیچ وقت اونو* نمی خوره.


* ناراحن: ناراحت

* زبون نفهمی: زبان یکدیگر را نمی فهمیدند (اینجا ناسزا نیست!)

* حوصلش: حوصله اش.

* اونو: او را (جوجو).

 

!!   | 4:15 بعد از ظهر | جمعه ششم شهریور 1388 •