نود و هفت
قسمت دهم
دودو خیلی دلتنگ جوجو بود و این شرایط براش قابل تحمل نبود. یه عالمه حرف نگفته با جوجو داشت که حالا حالاها فرصتی نبود. همش دوری بود و دلتنگی. دراز می کشید. به ستاره ها خیره می شد و فکر می کرد.
ولی جوجو تمام حرفاشو دونه دونه واسه دودو می نوشت. مبادا چیزی از قلم بیفته و فراموش بشه. جوجو صبر می کرد تا شرایط بهتر بشه. لحظه ای نبود که با دودو نباشه. اونقدر ناراحت دودو بود که دودو اندازشو نمی دونست.
با خودش فکر می کرد چرا دودو انقدر دور شده؟ توو این برف و سرما چه می کنه؟ نکنه کلاه و شال گردنشو نپوشه و سرما بخوره. نکنه خرس بازی درآره. نکنه لوسک بدی بشه. نکنه...
ولی دودو فکر می کرد تنهاست. فکر می کرد توو این راهی که انتخاب کرده جوجو به فکرش نیست و فقط اونه که داره اذیت می شه.
فکر نکرد حالا که نیست، جوجو بیشتر از اون ناراحنه. چون اون جوجو رو تنها گذاشته و رفته. حالا که نیست و رفته نخواست جوجو رو بفهمه و همیشه ناراحن این بود که تو که جای من نیستی بفهمی چقدر سخته.
فکر می کرد جوجو توو مزرعه هیچ غصه ای نداره. فکر اینو نکرد که قلب و روح جوجو رُو هم کنده و با خودش برده.
دودو فقط خودشو می دید. هیچ وقت خودشو جای جوجو نذاشت. هیچ وقت...
بلیت گرفتیم. تا ببینیم امام رضا چی می طلبه. شهادت؟!
نود و شش
جوجو و دودو
قسمت نهم
روزهای زمستون سردتر و زجرآورتر می شد. جوجو اما، با امید دودو زنده بود.
بعد از سه هفته دودو تماس گرفت. جوجو تا صدای دودو رو شنید، بغضی که داشت ترکید. هیچ حرفی نزد. فقط آب شد و چکید.
دودو گفت اینجا اونقدر سرد و یخبندونه که حتی مژه هام هم مثل توو فیلما یخ زده و سفید شده. منو ببخش که نتونستم باهات تماس بگیرم.
جوجو باز هم می چکید. و دل دودو از اینکه پیش جوجو نیست، تا مواظبش باشه، به درد اومد. چه می شد کرد. هر دو تحمل می کردند، به امید روزهای دوباره با هم بودن.
چند هفته بعد، یه بسته می رسه دست جوجو. جوجو با خودش گفت من که کسیو ندارم، توو این زمستون، توو این برف، واسه من هدیه بفرسته؟!
هدیه رو باز کرد. باورش نمی شد. از طرف دودو بود. جوجو عاشق این هدیه بود. ارزش اونو خیلی خوب می دونست. فکر می کرد دودو قالش گذاشته و رفته، شایدم یخ زده و مُرده، ولی اینطور نبود.
شب دودو تماس گرفت تا ببینه بسته رسیده یا نه. جوجو پرسید این تویی دودوی من؟ دودو هم گفت آره، منتظرم تا تو بیای جوجوی من!
دودو لو رفت. چون از دو ماه پیش، قبل از اینکه بره به اون جنگل خیلی دور، هدیه رو آماده کرده بود، به آشنای جنگل سپرده بود تا اونو، وقتی زمانش رسید، واسه جوجوی دوس داشتنیش بفرسته. جوجو وقتی اینو متوجه شد، بیشتر و بیشتر قدر اون هدیه رو دونست.
اون شب، بهترین و قشنگترین خاطره توو تمام عمر جوجو رقم خورد...
به قول سارا درسم که تموم شد، حتی اگه خواستم برم قزوین هم از اتوبان تهران-کرج نمیرم. میندازم از جاده آمل یا هرجای دیگه که فقط از این اتوبان لعنتی رد نشم. بسکه توو این دانشگاه تهران کوفتی اذیتم کردند.
دیروز برای بار صدم رفتم دنبال پرونده ای که اردیبهشت ماه از زنجان فرستاده بودن تهران(انتقال و...). 25 خرداد از آموزش فرستاده بودن گروه. من هی پیش این منشی گروه می رفتم، هی می گفت: نه چیزی نیومده. هی رفتم، هی اومدم، هی رفتم، هی اومدم...
آخرش رفتم پیش این آموزشیه گفتم گردش کل نامه ام و شماره نامه و تاریخ و هرچی که به درد می خوره واسم درآر. بردم گروه. میگم این شماره نامه است. بزن ببین که اومده. انقدر منو نپیچون. زد گفت: آره اینجاست(خیلی خونسرد! اصلا به روی مبارک نیاورد)
گفتم کی رسیده؟ گفت: 25 خرداد.
و الآن مهرماهه!!! بیش از سه ماهه که اومده و شما می گی نیومده؟!؟!؟!؟! چرا انقدر باید کارمن طول بکشه؟!؟!؟!؟!؟!؟!
اصلا به من نگاه نمیکرد. سرش پایین بود. می دونست چه غلطی رو مرتکب فرموده.
- نمیدونم. این آقای دکتر ز... نبودند.
امروز رفتم پیشش. گفتم نامه امو دادین شورا؟![]()
می دونست چه گندی زده. گفت: آره، خودم دیروز صحبت کردم که موافقت کنند.![]()
این بود یکی از خاطرات شیرین من. حالا می تونید تلخشو تصور کنید که چه جوری بوده. هرچند قابل تصور نیست. مگر اینکه کسی با بروکراسی شدید درگیر شده باشه!
واسه اینه که از این اتوبان بیزارم.
نود و پنج
جوجو و دودو
قسمت هشتم
زمستون نزدیک بود. یه روز دودو با ناراحنی زیادی به جوجو گفت که باید به یه جنگل خیلی دور برم که تا مزرعه هزارتا جنگل فاصله است، ولی خیلی زود برمی گردم.
جوجو خم به ابرو نیاورد، ولی دلش خون بود. به دودو گفت اشکال نداره دودوی من. ناراحنی نکنیا، همه ی روزهای سخت تموم میشه.
دودو رفت.
جوجو از نوشتن خسته نشده بود. نوشتن رو ادامه داد، در حالی که دودو هنوز شروع نکرده بود. حجم نوشته های جوجو همین جور زیاد می شد و جوجو نمی دونست با این همه نامه چه کنه. جوجو منتظر نوشتن دودو بود تا نامه ها رو بهش بده، قرار شده بود باهم شروع کنند و هربار که همو دیدند نامه ای رو که نوشتند به هم بدن*.
زمستون با سردترین روزهاش شروع شد. برف همه جا رو پوشوند. سوز سرما باعث سکون و سکوت مزرعه شده بود.
جوجو توی لونش* داشت از سرما یخ می زد. انگشتاش کبود شده بود ولی به نوشتن ادامه می داد. آخ که چقدر جای جیب گرم و نرم دودو خالی بود. یاد ِدودو بود که جوجو رو گرم می کرد. پس می نوشت تا آروم بشه و گرم.
از دودو اما خبری نبود...
* بدن : بدهند
* لونش : لانه اش. خانه اش.
نود و چهار
جوجو و دودو
قسمت هفتم
جوجو حس کرد که دارن از هم دور میشند. به دودو گفت حالا که انقدر دیر به دیر همو می بینیم، واسه هم نامه بنویسیم. دودو زیادموافق نبود. حال و حوصله نداشت. ولی مخالفت هم نکرد.
جوجو شروع کرد به نوشتن. نوشت و نوشت و نوشت. دل کوچیکش به خاطر دوری از دودو تنگ و تنگ و تنگ ترمی شد.
یه روز به دودو گفت که من شروع کردم. دودو هم قبول کرد تا واسه جوجو بنویسه. اون شب جوجو از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد. سرشار از انرژی شده بود.
باز هم نوشت و نوشت نوشت. اونقدر حرف توو اون دل کوچیکش داشت که نوشتن تمومی نداشت، بی حوصلگی معنا نداشت، خستگی مفهومی نداشت. فقط دودو بود و بس. دودو بود که توو رگهای جوجو جاری بود.
که اگه یه لحظه نمی نوشت، دق می کرد، از تنهایی و دلتنگی...
چه هوایی
چه بارونی...
هوا هوای دیوانگیست،
هوای دلدادگی
اگر دل سپردن به تو یک خطاست
به تکرار باران خطا خواهم کرد...
نود و سه
قسمت ششم
اوضاع طوری شد که دودو کمتر تونست به جوجو سر بزنه. جوجو هم بی خیال نشد. هر وقت که می شد می رفت جنگل پیش دودویی. به یاد روزایی که دودو میومد و همیشه با هم بودند.
جوجو فداکاری نمی کرد. همون طور که دودو فداکاری نکرده بود. اونها به خاطر دل خودشون بود که هر کاری واسه هم می کرند.
دودو این وضعیت رو دوست نداشت. واسه همین چند بار به جوجو گفت که نیا، بعداً همو می بینیم. دودو هفته ای یه بار فرصت پیدا می کرد تا جوجو رو ببینه. ولی دیدارهای دو،سه بار توو هفتشون، شد دو هفته یک بار.
جوجو هیچ فرصتی رو از دست نمی داد، به دودو می گفت که همو ببینیم، دودو بهانه تراشی می کرد. به همون دو هفته یک بار دیگه عادت کرد. اون رو هم زیاد می دونست. دوست داشت بعد از اینکه سرش کاملاً خلوت شد، وقتشو با جوجو بگذرونه.
ولی واسه جوجو فرقی نداشت. اون لحظه ها رو از دست نمی داد. هر جایی و هر وقتی و هر جوری که بود باید دودو رو می دید. از اول هفته ثانیه شماری می کرد تا آخر هفته بشه، اونوقت دودو خیلی ساده می گفت: خسته ام. باشه هفته ی بعد.
و دودو غافل از اینکه دل جوجو می شکست...
تعطیلات تابستونیم خیلی کمه. سه شنبه تازه آخرین امتحانمو دادم:(
نود و دو
قسمت پنجم
ماه ها همین جور گذشت. جوجو و دودو روزها و خاطره های زیاد و خوبی رو واسه هم ساختند. گاهی وقتها از دست هم دلخور و ناراحن* می شدند که طبیعی هم بود. یه ذره زبون نفهمی* کار دستشون میداد!
البته بعدش که ناراحنی رفع می شد و آشتی می کردند، باز از سر و کول هم بالا می رفتند. البته بیشتر جوجو از سر و کول دودو بالا می رفت. خُب اگه دودو از سر و کول جوجو بالا می رفت که جوجو لِه میشد!
سر ظهر که می شد، دودو خسته ولو می شد و می خوابید. خُب جوجو هم حوصلش* سر می رفت. اونقدر روو دودو راه می رفت و انگولکش می کرد و نوک نوکش می زد تا بیدار می شد.
دودو هم بیدار می شد، یه کم عسل می ریخت روو جوجو و شروع می کرد به لیسبدن جوجو.
جوجو مطمئن بود که دودو هیچ وقت اونو* نمی خوره.
* ناراحن: ناراحت
* زبون نفهمی: زبان یکدیگر را نمی فهمیدند (اینجا ناسزا نیست!)
* حوصلش: حوصله اش.
* اونو: او را (جوجو).
نود و یک
قسمت چهارم
روزها گذشت و گذشت. جوجو و دودو از باهم بودن لذت می بردند. دودو هر وقت ِ آزادی که داشت میومد* مزرعه پیش جوجو و...
یه روز به جوجو گفت که توو جنگل باید دنبال عسل بیشتری باشم و زیاد نمی تونم بیام مزرعه. آخه زمستون زنبورها دیگه عسل درست نمی کنند.
حالا جوجو می رفت جنگل. بازهم هفته ای دو،سه بار همو می دیدند. البته اگه دودو میذاشت* جوجو هر روز می رفت پیش دودو.
دل جوجو خیلی کوچیک بود. همیشه دلتنگ دودو می شد، حتی وقتی که توو جیب دودو، سفت چسبیده بود به قلبشو جدا نمیشد. هرچقدر بیشتر دودو رو می دید، بیشتر دلتنگش می شد. قلب کوچیکش تُندتُند می تپید و همیشه منتظر دودوییش* بود.
بعضی روزها از صبح می رفت پیش دودو و به کاراش تماشا می کرد، البته کمکش هم می کرد. روز اولی که جوجو رفت پبش دودو، یه عالمه عسل گیرشون اومد. دودو گفت: به خاطر توئه ها جوجوی من! هیچ روزی انقدر عسل جمع نمی کردم.
بعد از کار هم، دودو، جوجو رو میذاشت* توو جیبشو باهم می رفتند یه دوری توو جنگل می زدند. گاهی پاهاشونو توو نهر قشنگی که از وسط جنگل می گذشت فرو می کردند و کلی بهشون خوش می گذشت.
* میومد: می آمد
* میذاشت: می گذاشت
* دودییش: دودیی اش (دودوی جوجو)
ممنون از این همه استقبال همگی. فکر نمی کردم تراوشات کودکانه ی ذهنم قابل توجه باشه. خیلی خیلی ممنون از همه
نزدیک امتحانامه، شاید نباشم یه مدت. از الآن گفتم اگه یهو جیم فنگ شدم عذرم را بپذرید!![]()
نود
جوجو و دودو
قسمت سوم
دودو یه جیب داشت، سمت چپ سینش، درست روی قلبش. به جوجو قول داد که جای اون تا همیشه اونجاست.
جوجو هم عاشق اون جیب بود. تقریبا بیشتر وقتها میرفت اونجا و به صدای قلب دودو گوش می کرد، آروم می شد و کم کم خوابش می گرفت. حتی وقتایی هم که پیش دودو نبود، چشماشو می بست، تصور می کرد که توو جیب دودوئه، چشماش گرم می شد و می خوابید.
جوجو حاضر نبود قلب دودو رو با هیچ چیز توی دنیا عوض کنه. بارها به دودو گفته بود که وقتی اونجاست دیگه هیچ آرزویی نداره. آرزو می کرد زمان بایسته، و تا ابد توو جیب دودو بمونه. حتی لحظه ی مرگ.
با هر تپش قلب ِدودو، قلب ِجوجو صدبار میزد.
دودو هم به جوجو گفته بود، حالا که هستی و دارمت، اگه نباشی قلبم دیگه نمیزنه.
دودو: قلب من مال تو، این تنها یادگاره.
جوجو: این منم که بی تو، هر لحظش انتظاره...
هشتاد و هشت
جوجو و دودو
قسمت دوم
روزهای اول دوستیشون خیلی سخت بود. جوجو و دودو با اینکه همدیگرو پیدا کرده بودند، نمی تونستند با هم ارتباط برقرار کنند. زبون همو نمی فهمیدند. زبون خرسها کجا، زبون مرغها کجا!
خیلی وقتا کارشون سکوت بود، سکوت و سکوت...
کم کم از حرفهای همدیگه سر در آوردند. تقریباً هفته ای دو سه بار همدیگرو می دیدند. یا جوجو میرفت جنگل پیش دودو یا دودو میرفت مزرعه پیش جوجو. البته بیشتر دودو میرفت پیش جوجو. آخه نمی خواست جوجو اذیت بشه. خُب جوجو رو دوست داشت. گاهی وقتا اونقدر منتظر جوجو میشد، تا بیاد.
جوجو همه ی اینها رو می فهمید. می فهمید که دودو قصد اذیت کردن نداره. می فهمید که دودو چقدر دوستش داره.
اونها از اینکه روز به روز چیزای بیشتری از دنیای هم یاد می گرفتند، خوشحال بودند و راضی.
شاید فکر کرد این یه داستان کودکه که شروع کردم. ولی این طور نیست. داستانیه واسه کودک درونه همه ی ما. داستانیه که با همه ی وجود میشه اونو لمس کرد.
هشتاد و هفت
جوجو و دودو
قسمت اول
یکی بود، یکی دیگه هم بود، یه خدای مهربون هم بود.
یکی "جوجو" بود. یکی دیگه هم "دودو*" .
جوجو یه جوجه مرغ شیطون بود که توو* یه مزرعه زندگی می کرد. کنار این مزرعه یه جنگل بزرگ و زیبا بود که دودو اونجا زندگی می کرد. دودو هم یه خرس مهربون و بامزه و دوست داشتنی بود.
جوجو و دودو هر دو تنها بودند و دلشون می خواست با کسی دوست باشند و تنهاییشونو پر کنند. تا اون روز جونور*های جور واجوری سر راهشون اومده بودند، ولی نه جوجو و نه دودو از هیچ کدوم خوششون نمیومد.
تا اینکه یه روز جوجو و دودو همدیگرو دیدند. جوجو از خرسها خاطره ی خوبی نداشت. قبلاً خرسهای دیگه ای بودند که جوجو رو اذیت کرده بودند. ولی دودو قول داد که جوجو رو اذیت نکنه.
اونها با همه ی تفاوت هایی که داشتند خواستند با هم بمونند. واسه هم..
* دودو بر وزن جوجو می باشد.
* توو : درون، داخل.
* جونور همان جانور است.

